※♥مینیمال هایی برای زندگی♥※

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

دعا می‌کنم کنار کسانی باشی که قدر تو را بدانند...

که رنج عظیمی‌ست برای آدمیزاد؛

این‌که جایی باشد و کنار کسانی، که دائما به او ایراد می‌گیرند و

زبان و نگاه و رفتارشان به تحسین و اشتیاق و قدردانی باز نمی‌شود،

خستگیِ همه چیز به تن آدم می‌ماند!

باید جایی باشی که مشتاق تو باشند.

باید کنار کسانی روزگار بگذرانی که نه تنها پای دویدنت را قطع نمی‌کنند،

که بالی می‌شوند برای پرواز تو...

خیلی مهم است با چه کسانی همنشین باشی و

با چه کسانی تعامل داشته‌باشی و با چه کسانی معاشرت کنی،

خیلی مهم است!


برچسب‌ها: نرگس صرافیان طوفان
نوشته شده در سه شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:25 توسط مــرجــان بــانــو|


شبم از بی‌ستارگی، شب گور

در دلم پرتو ستاره‌ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت

گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سرم آشیانه بست کلاغ

آسمان تیره گشت چون پر زاغ

مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند

رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی‌برگشت…

چه روزها و چه شب‌های که با هم کتاب میخوندیم

با هم میخندیدیم، گریه میکردیم....

ای واااای....

خواهر عزیزم 💔 روحت شاد 💔

در آرامش باشی دیگه درد نداری.... 😭

نوشته شده در جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 8:19 توسط مــرجــان بــانــو|


کرونا که تمام شد، تا چند هفته و چند ماه، بیشتر از همیشه قدر زندگی را خواهیم دانست،

کمتر بهانه خواهیم آورد و بیشتر لبخندخواهیم زد.

کرونا که تمام شد، کافه ها و پیاده روها مملو از آدم های شادی خواهد شد که به جای ماسک،

لبخند به لب دارند و به جای فاصله، از یکدیگر آرامش می گیرند.

کرونا که تمام شد، کنار هم خواهیم نشست و باورمان نخواهدشد که چند ماه قبل چه روزگار غریبانه ای داشتیم،

عکس های دوران قرنطینه و سختی را نگاه خواهیم کرد و به چهره های ماسک زده مان خواهیم خندید.

کرونا که تمام شد، چقدر《یادت هستِ》مشترک داریم برای گفتن و چقدر افسوس ناگزیر داریم برای خوردن،

افسوسِ درد تحمیلی و مبهمی که ریشه ی دقیقی نداشت،

افسوسِ پاره عمری که در اضطراب و انزوا تباه شد،

افسوسِ آنانی که رفته اند و بازگشتی ندارند، افسوسِ روحی که زخم های عمیقی برداشته...

کرونا که تمام شد، ما آدم های قوی تری شده ایم،

آدم هایی که انتهای اندوه را به چشم دیده اند و به استخوان، لمس کرده اند،

آدم هایی که پوستِ صبر و طاقتشان کلفت تر شده،

آدم هایی که آنقدر سیاهی دیده اند که به اندک نوری، دلخوش می شوند،

آدم هایی که دیگر بهتر از هرکسی می دانند لذت چیست، خوشبختی چیست، آرامش چیست،
آدم هایی که از سطح توقعاتشان کاسته اند و به دلخوشی های کوچکشان افزوده اند،

که راحت شده اند و سخت نمی گیرند، که راضی و آرام و دلخوشند به سلامت و لبخند عزیزانشان...
آدم هایی که فقط می خواهند حالشان خوب باشد.


برچسب‌ها: نرگس صرافیان طوفان, کرونا, مدافعین سلامت
نوشته شده در یکشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۱ساعت 10:33 توسط مــرجــان بــانــو|


خداوند شماها که عاشقید را برای هم حفظ کند.

دنیا قشنگیِ بیشتری ندارد برای پیشکشی به آدم‌ها.
سیر تکوین و تکامل روزگار انگار متوقف شده

و تمام دلخوشی‌ها ته کشیده

و فقط عشق باقی‌مانده. عشق!

این آخرین پناهگاهِ آدم‌ها.
خداوند شماها که عاشقید را برای هم حفظ کند.

خوب می‌کنید که عاشقید و خوب می‌کنید که مؤمنید به دوست داشتن‌ِ کسی!

در این آشفته‌بازار بلاتکلیفی‌ها و دویدن‌ها و به هیچ مقصدی نرسیدن‌ها،

لااقل شماها دلیل محکم و ارزشمندی برای زیستن دارید هنوز...


برچسب‌ها: دل نوشته
نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۱ساعت 10:2 توسط مــرجــان بــانــو|


شاید کسی فقط می‌خواهد شنیده‌شود، بشنوید.
شاید کسی فقط می‌خواهد دیده‌شود، ببینید.
شاید کسی فقط می‌خواهد در آغوش گرفته‌شود، در آغوش بگیرید.
شاید کسی فقط می‌خواهد دوست داشته‌شود، دوست بدارید.
ببینید و بشنوید و دوست بدارید و در آغوش بگیرید آدم‌ها را.

شاید تسکین بزرگترین حفره و رنج زندگی‌شان، همین باشد.
زندگی پلی‌ست روی پرتگاهی عمیق. با محبت و لبخندی،

آنان که به کناره‌ی میله‌ها رسیده و به عمق سکوت پرتگاه خیره مانده‌اند را

به میانه‌ی پل بازگردانیم.
مراقب همدیگر باشیم،

هیچ‌کس نمی‌داند در دل آدمی که همین‌لحظه دارد می‌خندد

و حالش خوب به نظر می‌رسد

چه غوغایی برپاست.


برچسب‌ها: نرگس صرافیان طوفان
نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۱ساعت 9:41 توسط مــرجــان بــانــو|


نباید کسی بفهمد، دل  و دست این خسته ی خراب؛

از خواب زندگی میلرزد . . .

باید تظاهر کنم حالم خوب است!

راحتم ... راضی ام ... رها ...

راهی نیست ، مجبورم !

                                    

"سید علی صالحی "

نوشته شده در شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰ساعت 15:45 توسط مــرجــان بــانــو|


باید کمک کنی، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

از مهدی فرجی


برچسب‌ها: مهدی فرجی
نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰ساعت 8:47 توسط مــرجــان بــانــو|


بنشين برايت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنياست

شاعر بدون شعر يعنى لال! يعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پيداست

با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست يا تنهاست

هرکس که شعرى گفت بى ترديد مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان ليلاست

هر شاعرى مهدى ست يا مهدى ست يا مهدى ست

هر دخترى تيناست يا ساراست يا رى راست

پروانه ها دور سرش يکريز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از ديد من شيداست

در وسعتش هر سينه داغ کوچکى دارد

دريا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

دنيا بدون شاعر ديوانه دنيا نيست

بى شعر، دنيا آرمانشهر فلاطون هاست

من بى تو چون دنياى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واويلاست دنيا بى تو واويلاست

تو نيستى وآه پس اين پيشگويى ها

بيخود نميگفتند فردا آخر دنياست

تو نيستى و پيش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاييز امروز است يا فرداست

يلداى آدم ها هميشه اول دى نيست

هرکس شبى بى يار بنشيند شبش يلداست


از مهدی فرجی


برچسب‌ها: مهدی فرجی
نوشته شده در سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰ساعت 10:7 توسط مــرجــان بــانــو|


گیراتر از چشم تو هم درگیر خواهد شد

زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد

امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد

خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد

مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود

یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد

غره مشو، این امپراطوری قدرت مند

با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد

دستی بجنبان تا که امروز تو زیباییست

دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد...


برچسب‌ها: دلنوشته, دل نوشته
نوشته شده در شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰ساعت 16:34 توسط مــرجــان بــانــو|


"کیستی که من

اینگونه به جد

در دیارِ رؤیاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟"

#شاملو

 


برچسب‌ها: شاملو, دلنوشته, دل نوشته
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۰ساعت 19:51 توسط مــرجــان بــانــو


دل شکسته‌ی ما ارزش شکار ندارد
که فتح کردن ویرانه افتخار ندارد

همیشه دود گواهی بر آتش است ولی دل،
چه آتشی ست که با دود خود قرار ندارد؟!

به ترس گفتم: از این آشنا مباد برنجی!
به خنده گفت: کسی با غریبه کار ندارد

حساب کردم و دیدم تفاهم است تفاوت
ستاره‌های تو و زخم من شمار ندارد

در انتظار کدام ایستگاه تازه بمانیم؟
بهشت و دوزخ ما سمت هم قطار ندارد

ببخش عاشق خود را که در خزان جدایی
گلی برای وداع تو بر مزار ندارد

#احسان_افشاری


برچسب‌ها: احسان_افشاری
نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ساعت 15:35 توسط مــرجــان بــانــو


زن كه باشى نمی‌توانی موقع غمت به خيابان بروی!
سيگاری آتش بزنی!
و دود شدن غم‌هايت را ببينی!
زن كه باشى
غمت را پنهان می‌كنی
پشت نقاب آرايشت!
و با رژ لبی قرمز!
خنده را برای لب‌هايت اجباری می‌كنی!
آنوقت همه فكر می‌كنند
نه دردی هست، نه غمی
و تنها نگرانيت، پاك شدنِ رژ لبت است!!
زن كه باشى
مردانه بايد غم بخوری...!

✍سيمين بهبهانی 


برچسب‌ها: روز زن, سیمین بهبهانی
نوشته شده در سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹ساعت 9:22 توسط مــرجــان بــانــو|


هیتلر
موسلینی
استالین
ناپلئون
همه احمق بودند!
کدام مرد عاقلی
بجای بافتن موی معشوقه اش
عمرش را صرف جنگ میکند ..
ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼى ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎى ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ
ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛
ﺍﻳﻨﺠﺎ:
ﻫﻴﭻ ﻛﺲ
ﻛﺘﺎﺏ
نمى ﺧﻮﺍﻧﺪ...

 #احمد_شاملو


برچسب‌ها: احمد شاملو
نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۹ساعت 6:44 توسط مــرجــان بــانــو|


وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند...

------------------------------------------------

میناوند هم پر کشید....

مثل بقیه آدمایی که هر روز پرکشیدنشون و میشنویم و می بینیم.....

روحش شاد و یادش گرامی....


برچسب‌ها: فاضل_نظری
نوشته شده در پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۹ساعت 16:28 توسط مــرجــان بــانــو


باغ زمستانی


در باورم دیگر خدای مهربانی نیست
این درک ِمن از کردگارم ناگهانی نیست
دنبالِ اسطوره نمیگردم که یک‌عمر است
تنهایم و درقصه هایم قهرمانی نیست
باید از اول دل نمیبستم به این دنیا
جان کندن و حسرت که نامش زندگانی نیست
آری من از نسلِ هزارو سیصدو دردم
نسلی که اهلِ جشن وشور وشادمانی نیست
دارم به دنبال خودم میگردم وحتی
در آب ودر آیینه هم از من نشانی نیست
باغم ،ولی باغی تهی از حسِ فروردین
باغی که دستش توی دستِ باغبانی نیست
من از نهنگانِ به ساحل رفته فهمیدم
دردی شبیه مرگِ شوقِ زندگانی نیست...


#سیامک‌_پرش


برچسب‌ها: سیامک پرش, باغ زمستانی
نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹ساعت 10:25 توسط مــرجــان بــانــو|


تو نباشی تمام این دنیا

مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند

زندگی سخت کودک آزار است

خانه ام را مچاله ات کردم

جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه

روی هرشاخه درختم ماند....

شعر کامل در ادامه مطلب...

 


برچسب‌ها: تومورصفر, تومور 0, علیرضا آذر
:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹ساعت 15:11 توسط مــرجــان بــانــو|


قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش

هی تکانم بده، نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار، خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت، این همه سیگار نکش....

شعر کامل در ادامه مطلب


برچسب‌ها: تومور۲, علیرضا آذر
:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۹ساعت 22:50 توسط مــرجــان بــانــو


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست...


برچسب‌ها: محمدعلی بهمنی
نوشته شده در سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹ساعت 17:20 توسط مــرجــان بــانــو|


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا، حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل، این زودتر می خواستی حالا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا...

...........................................

تو این دنیا کسی به ما دل نداد

بجز اون قصاب سر کوچه بهار خیابان دانش

اونم دل که میداد اول چاقو می زد...


برچسب‌ها: شهریار
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ساعت 10:56 توسط مــرجــان بــانــو|


چه استراحت خوبی است در جوار خودم

خودم برای خودم، با خودم کنار خودم

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم

از این شلوغِ شما میروم به غار خودم

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد

به گوش او برسانید رهسپار خودم

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی

کنار پنجره باشم در انتظار خودم

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید

خودم گلی بگذارم سر مزار خودم

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر

دلم به کار تو باشد، سرم به کار خودم..... 


برچسب‌ها: احسان افشاری
نوشته شده در سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹ساعت 17:22 توسط مــرجــان بــانــو|



مطالب پيشين
» ذوق دارم برای پاییز...
»  افسوس...
» ادامه میدهم....
» تنهایی
» مهم است که...
» تولدت مبارک پسرم
» میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...
» همه چیز را نمیشود فریاد زد!!!
» 
» صبورتر باشیم

Design By : Pars Skin