ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...
دعا میکنم کنار کسانی باشی که قدر تو را بدانند... که رنج عظیمیست برای آدمیزاد؛ اینکه جایی باشد و کنار کسانی، که دائما به او ایراد میگیرند و زبان و نگاه و رفتارشان به تحسین و اشتیاق و قدردانی باز نمیشود، خستگیِ همه چیز به تن آدم میماند! باید جایی باشی که مشتاق تو باشند. باید کنار کسانی روزگار بگذرانی که نه تنها پای دویدنت را قطع نمیکنند، که بالی میشوند برای پرواز تو... خیلی مهم است با چه کسانی همنشین باشی و با چه کسانی تعامل داشتهباشی و با چه کسانی معاشرت کنی، خیلی مهم است! در من هواپیمایی سقوط کرده، در من بغض چند هزار سالهایست، من فقط دلتنگ شبهایی هستم که زود هنگام بی آنکه به چیزی فکر کنم به خواب می رفتم... یاد آن روزها و شبها بخیر... در آرامش باشی عزیزم 😔 اصلا نمیتونم باور کنم که دیگه نیستی... شبها که به مسیر فکر میکنی، همهچیز، ساده و دستیافتنی به نظر میرسد و تو فاتح بعیدترین قلههای ممکنی و پیروز میدانهای بدون حریف ... صبح که از خواب برمیخیزی و چشمهات را که به جهان و مشکلاتش باز میکنی، میبینی سختترین کار دنیا همین بلند شدن است و گامی به جلو برداشتن. چه برسد به موفق شدن، به مسیر را بدون نقص طی کردن، به رسیدن!!! شبها تمام آرزوها دستیافتنیاند و تمام مقصدها، رسیدنی! روزها... امان از روزها... کاش چند سال که از تعهدِ دو نفر گذشت، برایِ هم معمولی نمی شدند، خدایا! روزای سختمون رو به جایی ختم کن که بگیم: " دیدی گفتم اگه خدا بخواد، میشه... " مادرم.... دیگه توانی براش نمونده خواهرم....دیگه جونی براش نمونده خدایاااااا.... هیچ کس اندوهی را از دلم درنیاورد! من همیشه تک و تنها در گوشه کناری، همه را بخشیدم... کاش لااقل به یک نفر به قدر کفایت اعتماد داشتم تا حس کنم وقتهایی که از عالم و آدم بریدهام و حالم خوب نیست، برایم آغوش باز کرده تا با ذهنی لبریز و قلبی مالامال، به امنیت آغوشش پناه ببرم. کاش لااقل یک نفر در جهان بود که قلعهی ظریف اعتمادم را خراب نکردهبود و میشد گاهگاهی روی حضورش حساب کرد. غریب ماندهام وسط کلی آدم که عزیزان مناند و هیچکدامشان کاهندهی رنجهای من نیستند و هیچکدامشان من را نمیفهمند و جهان هیچکدامشان با جهان شکنندهی من همپوشانی ندارد! امن باشید برای آدمها، که برای هرکداممان رنجی هست و این روزها هرکدام کنج جهان خودمان کز کردهایم و داریم از بیپناهی و تنهایی رنج میکشیم. خسته، شکست خورده، زخمی و افتاده گوشهی رینگ... چقدر نیاز دارم به یک رفیق. به کسی که با حوصله و عشق مرا بشنود. که چقدر حرف دارم برای گفتن و چه سخت است پر از حرف بودن و هیچ کسی را برای شنیدن نداشتن... به گفتن و گفتن و گفتن و بغض کردن و گریستن و نفسی عمیق کشیدن و آرام شدن... #نرگس_صرافیان_طوفان آشتی کردن -------------------------------- دوست دارم گهگاه گم شوم مثل پرندههای پاییز، میخواهم میهنی تازه بیابم غیر قابل دسترس و خدایی که مرا تعقیب نکند و سرزمینی که دشمنم نباشد ... نمیدانم دقیقا برای چه غمگینم اما میدانم که غمگینم و نمیدانم برای چه حادثهای، اما نیاز دارم گریه کنم. روان آدمها مانند ظرفیست که با هر دلخوری، هر اندوه، هر زخم و هربار دوست داشته نشدن، لبریز تر میشود و جایی از مسیر، میرسد به نقطهی «یک اتفاقِ کوچکِ ناخوشایند مانده به سر ریز» ... و آن اتفاق کوچک ناخوشایند میافتد و آدمی ناگهان و فراتر از حد انتظار، فرو میپاشد از درون و من دقیقا همانجام.... خداوند شماها که عاشقید را برای هم حفظ کند. دنیا قشنگیِ بیشتری ندارد برای پیشکشی به آدمها. و تمام دلخوشیها ته کشیده و فقط عشق باقیمانده. عشق! این آخرین پناهگاهِ آدمها. خوب میکنید که عاشقید و خوب میکنید که مؤمنید به دوست داشتنِ کسی! در این آشفتهبازار بلاتکلیفیها و دویدنها و به هیچ مقصدی نرسیدنها، لااقل شماها دلیل محکم و ارزشمندی برای زیستن دارید هنوز... خوابش نمیبرد، تصمیم گرفت چای بنوشد و به این فکر کند که شبهایی که آدمها خوابند، کوچهها و خیابانها و درختها، از تنهایی دق نمیکنند؟! اتوبانها چه؟ اینهمه بیتوجهی و تغییر را چطور تاب میآورند؟ از سکوت و تاریکی و تنهاییِ بیرون از پنجرهی خانهها نمیترسند؟! از وحشت شبانگاه بیابانها، از گرگها، روباهها، کفتارها نمیترسند؟ چایش را یکنفس نوشید و با خودش فکر کرد: «چه خوب که خیابان نیستم! ، کوه نیستم، درخت نیستم، بیابان نیستم...» . حالا اضطرابها و دردهاش را بیآزارتر احساس میکرد، پلکهاش سنگینتر شدهبودند و نیاز به خوابی آرام را عمیقتر از همیشه در خودش حس میکرد... دو روز دیگر سال نو می شود قرن تازه شروع می شود با شروع قرن جدید، می خواهم قلبم را از کینه و نفرتی که سالهاست در قلبم انبار کرده ام خالی کنم... بخشیدن آدمهایی که شاید در بدی ها و کوتاهی هایشان اغراق کرده ام که شاید انقدرها هم بد نبوده اند که نشود بخشیدشان که نشود همه چیز را فراموش کرد و از نو شروع کرد.... با شروع قرن جدید از خودم انسان آرام تری خواهم ساخت انسانی که کمتر می رنجد، بیشتر می بخشد، انسانی که با بخشش، اول به روح و قلب خودش جلا میدهد... تصمیم گرفتم که به خودم سخت نگیرم بیشتر مراقب خودم باشم به خاطر خیلی دلخوشیها که نداشتم، خیلی کارها که نکردم، خیلی حرفها که نگفتم، خیلی سفرها که نرفتم، شادتر باشم و انسان مصمم تری برای رسیدن به اهدافم باشم... ----------------------------------------------------- خدای خوبم! در آستانه ی سال جدیدی ایستاده ایم، من عاشق آغازها هستم بیا بهم قول بدهیم اصلا برف های تازه باریده ی یکدیگر را به هم نزنیم برف ابه نشویم مثل این زمین بمانیم و.... با هم آب بشویم. ------------------------------------------- پ ن: چقدر این روزهای پایانی سال شورانگیزه!!! خوشبختی، شاید شب ها به شکل آرامش آدمی است که در آینه نگاه می کند و از خودش بیزار نیست و مطمئن است کیفیت لبخندهایی که ساخته از زخم هایی که زده بیشتر است... و می داند در لحظاتی بعد یاد گرم کسی لبخندی به لبش خواهد آورد و خود را بر بلندای گیسوان یک زن تجسم خواهد کرد... "عشق" همیشه نافرجام است
برچسبها: نرگس صرافیان طوفان
درست روی حنجرهام،
که دهان باز میکنم و
غم از دهانم شُرّه میکند.
که میگریم و خالی نمیشوم...
برچسبها: دل نوشته
برچسبها: دل نوشته
کاش خیالشان از داشتنِ هم، راحت نمی شد و دست از محبت و توجهشان به هم بر نمی داشتند.
کاش هیچ زن و هیچ مردی، از محبت کردن به شریکِ زندگی اش خسته نمی شد.
آدم ها همیشه توجه می خواهند.
بدونِ توجه، بدونِ محبت، احساس پیری می کنند و با کوچکترین توجهی دلشان می لرزد!
درست مانندِ تشنه ای که با دیدنِ آب!
آدم های متعهد مظلوم ترند، از تمامِ دنیا، یک نفر را برایِ تنهایی و بغض هایشان دارند
و اگر همان آدم هم بی تفاوت باشد، اگر همان آدم هم دست از محبت کردن برداشته باشد،
هر ثانیه از درون می شِکنند، خرد می شوند و ذره ذره می میرند!
مشکل اینجاست که از یک جایی به بعد، تلاش ها متوقف می شود
و معمولا یکی از طرفین، نیازی به زمان گذاشتن و محبت کردن نمی بیند
و غرق در روزمرگی هایش می شود و یکی هم از بی مهری و درک نشدن ها هر ثانیه جان می دهد.
آدم هایِ زندگیِ تان را ببینید، قبل از این که یکی از راه برسد و آن ها را جوری ببیند که نباید!
سخت است در اوجِ نادیده گرفته شدن و خلأِ عاطفی، محبتِ بیگانه را پس زدن!
تعهد یک چیز است و "نیاز" ، یک چیزِ دیگر! باید هر دو را در نظر گرفت.
نباید هیچ کدام را نه ضامن و نه قربانیِ دیگری کرد.
فراموش نکنید؛ رابطه شبیهِ گیاه است و توجه و رسیدگیِ مداوم می طلبد!
علاقه هایتان را با کلام و با نگاه و با رفتار، ابراز کنید، هر روز و هر هفته!
آدم ها همیشه احتیاج دارند دوست داشته شوند.
آدم ها برایِ حضورشان در زندگیِ یک نفر؛
دلیل می خواهند!
برچسبها: نرگس صرافیان طوفان
برچسبها: دل نوشته
چقدر نیاز دارم به گوشی شنوا و ذهنی بیطرف و آغوشی پذیرا.
چقدر نیاز دارم به شنیده شدن، به دوست داشته شدن، به در آغوش گرفته شدن...
به از هر دری گفتن و گفتن و گفتن و
فهمیده شدن...
چقدر دلم آدمی امن میخواهد...
برچسبها: دل نوشته
بخشیدن
چه واژههای ریاکارانهای!
آدم باید فراموش کند، همین...
برچسبها: دل نوشته
برچسبها: نزار قبانی
سیر تکوین و تکامل روزگار انگار متوقف شده
خداوند شماها که عاشقید را برای هم حفظ کند.
برچسبها: دل نوشته
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
به مردمِ کشورم کمک کن،
دستی به سر و گوشِ زندگیشان بکش،
دردهایشان را درمان باش،
و دلهایشان را از همیشه شادتر کن.
کاری کن که سالِ پیشِ رو،
بهترین سالِ زندگیمان شود،
سالی که تنها اشک جاری از چشمها، اشکِ شوق باشد،
سالی که همگی خوشبخت باشیم،
سالی که؛ دلمان نیاید تمام شود ...
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
برای درختان......
به اسمان هم که برسند، بهم نمیرسند
تبرها مگر کاری کنند........
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
| Design By : Pars Skin |

