※♥مینیمال هایی برای زندگی♥※

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

شبم از بی‌ستارگی، شب گور

در دلم پرتو ستاره‌ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت

گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سرم آشیانه بست کلاغ

آسمان تیره گشت چون پر زاغ

مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند

رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی‌برگشت…

چه روزها و چه شب‌های که با هم کتاب میخوندیم

با هم میخندیدیم، گریه میکردیم....

ای واااای....

خواهر عزیزم 💔 روحت شاد 💔

در آرامش باشی دیگه درد نداری.... 😭

نوشته شده در جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 8:19 توسط مــرجــان بــانــو|



مطالب پيشين
» ذوق دارم برای پاییز...
»  افسوس...
» ادامه میدهم....
» تنهایی
» مهم است که...
» تولدت مبارک پسرم
» میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...
» همه چیز را نمیشود فریاد زد!!!
» 
» صبورتر باشیم

Design By : Pars Skin