ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...
دیروز شیفت بودم، تو استیشن نشسته بودم که دخترخاله ام زنگ زد.... گفت هستی؟ کجایی؟ بهش گفتم که شیفتم گفت منم از تهران دارم میام، تو مترو ام بمون بیام پیشت بعد از یه ساعت رسید یه نیم ساعتی با هم صحبت کردیم و بعد لباس پوشیدم که بریم سر چهارراه بودیم، هوا خیلی خوب بود... چقد دلم می خواست تو اون هوا یه نیم ساعت یه ساعتی خیابونارو بچرخم اما باید می رفتم، بچه ها، درسشون، امتحانات، ظرفهای از صبح نشسته، خونه ی ریخت و پاش نه نمیشد!!! باید میرفتم خونه... از مریم خداحافظی کردم موقع خداحافظی مریم گفت من برم یه چرخی تو خیابونا بزنم چقد دلم می خواست جای اون بودم و اون چقد دلش میخواست جای من باشه و الان بجای اینکه بی هدف خیابونا رو بچرخه بره خونه، سر زندگی و بچه هاش... هیچکس از جایی که هست راضی نیست... چون زندگی رو انقدر برای خودمون سخت کردیم یا بهتره بگم سخت کردند که خودمون و یادمون میره.... شایدم تک بعدی شدیم، فقط به یک بعد زندگی اهمیت میدیم نمیدونم شما بگین مشکل کجاست؟ خوابش نمیبرد، تصمیم گرفت چای بنوشد و به این فکر کند که شبهایی که آدمها خوابند، کوچهها و خیابانها و درختها، از تنهایی دق نمیکنند؟! اتوبانها چه؟ اینهمه بیتوجهی و تغییر را چطور تاب میآورند؟ از سکوت و تاریکی و تنهاییِ بیرون از پنجرهی خانهها نمیترسند؟! از وحشت شبانگاه بیابانها، از گرگها، روباهها، کفتارها نمیترسند؟ چایش را یکنفس نوشید و با خودش فکر کرد: «چه خوب که خیابان نیستم! ، کوه نیستم، درخت نیستم، بیابان نیستم...» . حالا اضطرابها و دردهاش را بیآزارتر احساس میکرد، پلکهاش سنگینتر شدهبودند و نیاز به خوابی آرام را عمیقتر از همیشه در خودش حس میکرد... آدم به اميد دست يافتن به
برچسبها: دل نوشته
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
ثروت، عشق، يا آزادي
خود را خسته و فرسوده ميکند
و وقتي که آن را به دست آورد
از داشتنش لذت نميبرد
يا آنرا تباه ميکند.
خوشبخت واقعي آن کسي است که
بتواند به خود بگويد:
من ميخواهم راه بروم نه به مقصد برسم.
و بدبخت کسي است که خود را مقيد مي سازد
و مي گويد:
من ميخواهم به مقصد برسم
"رسيدن مردن است"
اوریانا فالاچی/ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...
برچسبها: اوریانافالاچی
| Design By : Pars Skin |

