※♥مینیمال هایی برای زندگی♥※

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

حرفهای دکتر مثل طوفان تو مغزم می پیچه و از چشمام میزنه بیرون

"ما دیگه نمیتونیم کار خاصی براش انجام بدیم

بچه هم داره؟ متاسفانه زمان زیادی براش نمونده...

میتونه تو بیمارستان بمونه، میتونید ببریدش خونه...."

خداااایااااااا کمک کن...... مهری جانم....

نوشته شده در سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳ساعت 15:50 توسط مــرجــان بــانــو|



مطالب پيشين
» ذوق دارم برای پاییز...
»  افسوس...
» ادامه میدهم....
» تنهایی
» مهم است که...
» تولدت مبارک پسرم
» میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...
» همه چیز را نمیشود فریاد زد!!!
» 
» صبورتر باشیم

Design By : Pars Skin