ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...
خوابش نمیبرد، تصمیم گرفت چای بنوشد و به این فکر کند که شبهایی که آدمها خوابند، کوچهها و خیابانها و درختها، از تنهایی دق نمیکنند؟! اتوبانها چه؟ اینهمه بیتوجهی و تغییر را چطور تاب میآورند؟ از سکوت و تاریکی و تنهاییِ بیرون از پنجرهی خانهها نمیترسند؟! از وحشت شبانگاه بیابانها، از گرگها، روباهها، کفتارها نمیترسند؟ چایش را یکنفس نوشید و با خودش فکر کرد: «چه خوب که خیابان نیستم! ، کوه نیستم، درخت نیستم، بیابان نیستم...» . حالا اضطرابها و دردهاش را بیآزارتر احساس میکرد، پلکهاش سنگینتر شدهبودند و نیاز به خوابی آرام را عمیقتر از همیشه در خودش حس میکرد...
برچسبها: دلنوشته, دل نوشته
| Design By : Pars Skin |

