※♥مینیمال هایی برای زندگی♥※

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

خوابش نمی‌برد، تصمیم گرفت چای بنوشد

و به این فکر کند که شب‌هایی که آدم‌ها خوابند،

کوچه‌ها و خیابان‌ها و درخت‌ها، از تنهایی دق نمی‌کنند؟!

اتوبان‌ها چه؟ اینهمه بی‌توجهی و تغییر را چطور تاب می‌آورند؟

از سکوت و تاریکی و تنهاییِ بیرون از پنجره‌ی خانه‌ها نمی‌ترسند؟!

از وحشت شبانگاه بیابان‌ها، از گرگ‌ها، روباه‌ها، کفتارها نمی‌ترسند؟

چای‌ش را یک‌نفس نوشید و با خودش فکر کرد:

«چه خوب که خیابان نیستم! ، کوه نیستم، درخت نیستم، بیابان نیستم...» .

حالا اضطراب‌ها و دردهاش را بی‌آزارتر احساس می‌کرد،

پلک‌هاش سنگین‌تر شده‌بودند و نیاز به خوابی آرام را عمیق‌تر از همیشه در خودش حس می‌کرد...


برچسب‌ها: دلنوشته, دل نوشته
نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 18:38 توسط مــرجــان بــانــو|



مطالب پيشين
» ذوق دارم برای پاییز...
»  افسوس...
» ادامه میدهم....
» تنهایی
» مهم است که...
» تولدت مبارک پسرم
» میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...
» همه چیز را نمیشود فریاد زد!!!
» 
» صبورتر باشیم

Design By : Pars Skin