※♥مینیمال هایی برای زندگی♥※

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

آرزو کــردم اگــر یابم « کـوزت »

مثل « ژان والژان » شوم، قسمت نشد

وقت خلـوت با « زلـیخا » خواستم

« یوســفِ کنـعان » شوم، قسمت نشد!!

ناگهـان دیدم که مـردی سر رسید

آمــدم پـنـهــان شوم، قسمت نشد !!

خواستــم در ساحــل « آنـتـالیا »

بنده هـــم عــریان شوم، قسمت نشد

من خـریـَّـت را رها کــردم شبـی

تا مـگــــر انـسـان شوم، قسمت نشد

خواستم در علــم طـــبّ و فلسفه

چون « ابوریــحان » شوم، قسمت نشد

گفـت زن بـابا شبی: « ای نـازنین

بهـر تـو مـامــان شوم »، قسمت نشد

نــذر کـردم قــبـلِ مرگم صاحبِ

دفتــر و دیــــوان شـوم، قسمت نشد

گشتم افسرده وَ خـوردم زهرِ مار

تا مگر بی جـان شوم، قسمت نه، شد!.


برچسب‌ها: شعر طنز
نوشته شده در شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:11 توسط مــرجــان بــانــو|



مطالب پيشين
» ذوق دارم برای پاییز...
»  افسوس...
» ادامه میدهم....
» تنهایی
» مهم است که...
» تولدت مبارک پسرم
» میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...
» همه چیز را نمیشود فریاد زد!!!
» 
» صبورتر باشیم

Design By : Pars Skin